مراقب گرمای دلت باش تا کاری که زمستون با زمین می کنه زندگی با دلت نکنه .
نمیدونم از کجا شروع کنم و از چی بگم دلم خیلی تنگه خیلی اونقدر که میخوام مرواریدای اشکمو نثار گونه هام کنم دلم گرفته از دست نامردمی های روزگار از دست خودم از دست همه دلم میخواد یه تکیه گاهی باشه تابتونم بهش تکیه کنم .
بتونم سرمو بزارم روش و های های گریه کنم آخه چرا من؟
چرا همه باید ازم دور بشن چرا باید تنها بشم.
اونم منی که هیچوقت اونی که باهام یک دل بوده رو تنها نذاشتم .
چرا منی که هیچوقت بد رو واسه دیگران نخواستم همیشه از خدا خواستم اونقدر توان بهم بده که بتونم به دیگران کمک کنم.
اینها تموم حرفائیه که من تو چند ساله گذشته بارها و بارها با خودم تکرار کردم و هر بار با تکرار اونها غمگین تر از گذشته شدم . یه روز تنها نشسته بودم و با خدای خودم درد دل میکردم یه دفعه بهم الهام شد که برمو لای قرآنو باز کنم منم این کارو کردم میدونید چی اومد ؟
خدا تو آیش برام آورده بود که ما به وعده ای که به بندگان خودمون میدیم عمل میکنیم رنج و غصه رو رها کن و صبر و تحمل رو پیشه خود نما.
یه کم تعجب کردم بعد یاد حرفای دکتر علیرضا آزمندیان افتادم که میگفت :
ما سرنوشتمونو خودمون رقم میزنیم هر طور که دنیا رو پیش بگیریم جلو میره .نباید غصه بخوریم باید تو همه کارها بگیم میتونیم نه اینکه کاسه چه کنم چه کنم دستمون بگیریمو بگیم ای داد بیداد باید چیکار کنم چه قدر بدبختم . باید در برابر مشکلات نگیم ای خدای من من چه مشکل بزرگی دارم دیگه خسته شدم باید بگیم ای مشکل من خدای بزرگی دارم که اگه بخواد و مصلحت بدونه تو رو از جلو پام برمیداره.
اون روز چه روزی بود واسه من .
روزی که خودمو شناختم . روزی که با بهترین دوست و یارم تو زندگیم آشنا شدم . روزی که دیگه اعتقاد دارم خوش یمن ترین روز زندگیمه روزی که خودمو سپردم دست این یار با وفا تا هر طور خودش میدونه زندگیمو رقم بزنه.
از اون روز به بعد بود که کم کم زندگی روی خوشش رو بهم نشون داد چون خودم میخواستم اینطور باشه.
دیگه ناراحت و غمگین نیستم.
دیگه هی به بخت بدم لعنت نمیدم.
دیگه بارمشکلات هر چند زیاد کمرمو خم نمیکنه.
میدونم هر مشکلی که داشته باشم اگه به یارم بگم خودش راه حلش رو بهم نشون میده.
آره درست فهمیدید تنها یار من یار باوفا و همراه من یگانه دادار مطلقه کسی که ستارالعیوبه کسی که رحمن الرحیمه و بزرگتر از آن است که وصف شود .
من این یار مهربونو خیلی دوسش دارم میدونم همه دوسش دارند.
چون تنها یاریه که هیچوقت تنهامون نمیذاره حتی بعد از مرگم باهامونه.
اونقدر مهربونو بخشنده هست که هر کار بدی کنیم ما رو میبخشه . تنها یاریه که تو تموم سختیا ما رو پشتیبانیمون میکنه
خدا جونم به خودت قسم اونقدر دوست دارم که اندازه نداره. خودتم میدونی .
همینکه بین وجودم خراش میریزم
به روی گونه دلم را یواش میریزم
درخت شاید و اما عقیم میماند
دوباره روی دلم بذر کاش میریزم
تو را که مینگرم با عروج چشمانم
غزل به پنجه پیکر تراش میریزم
کنار پنجره از گرد عکس تو هر صبح
شکر به چای و عسل بر لواش میریزم
سکوت،فاصله ای بین دستها انداخت
دوباره بین هوا ارتعاش میریزم
خدا! زلالی عشقی بریز بر دستش
به جای ثانیه هایی که پاش میریزم
از حالا به بعد میخوام با توکل به حق واسه کسی بنویسم که بهم زندگی داد امید داد.
عشق و به سینه پر دردم و مرواریدای اشکو به چشام و گل لبخندو به لبایی داد که مدتها بود که رنگ لبخند رو به خودش ندیده بود .
تنها اندوه من دوری از اوست..

میدانم روزی با تن خسته و خیس ، سوار بر قطرات درشت باران بر ناودانهای چشمم فرود می آیی و در میان انبوه مژگانم میزبان خواهم بود و در آن لحظه چشمانم را برای همیشه میبندم تا دیگر دوریت را حس نکنم .
از کدوم قصه رسیدی که همه بود و نبودی
که ته دره تردید حس شیرین صعودی
با کدوم شهاب روشن حس مهتابو شناختی
چه جوری با دست خالی واسه من ترانه ساختی
با توام ای حس سرشار
با توام شرط رهایی
با توام نور مجسم
با تو ای زلال جاری
شهر پاییزی دستام همیشه خالی خالی
سهم این سینه زخمی تپش قلب سفالی
کو نوای باور من، آه سینه سوز حسرت
دالون سیاه چشمام همیشه تاریک و خلوت
تو برای هر شب من مثل آزادی و نوری
تو برای بی قراری واسه بی کسی صبوری
غزلام پیشکش چشمات تو که از گلایه دوری
تو یه حس تازه هستی، تو یه عشق پر غروری

تو رو به داداری که همیشه با ماست داره از اون بالا نیگامون میکنه یه چیزی بگو
بگو تا دل منم از اینهمه اضطراب خالی بشه دیگه نخواه که بترسم از این زمونه . از این زمونه ای که هیچ نیست جز ...
به خاطر دل منم یه لحظه بی صدا نمون
بهم بگو میمونی و تنهام نمیذاری
بگو که همیشه با منی
حالا که پیدات کردم نمیخوام از دستت بدم
قول بده مردونه
اگه یه روز بغض گلوتو فشرد بهت قول نمیدم که بخندونمت اما می تونم باهات گریه کنم.
اگه یه روز نخواستی حرفای کسیو بشنوی بهم بگو حتما ساکت میشم.
اگه یه روز خواستی در بری حتما خبرم کن قول نمیدم که ازت بخوام بمونی اما میتونم باهات پا به پات بدوم.
اگه یه روز رفتی و برنگشتی بهت قول نمیدم که منتظرت میمونم اما ازت میخوام که وقتی برگشتی یه شاخه گل رو قبرم بذاری.
در سرخ ترین ساعت خورشید بریده های مرا تماشا کن کنار مردن
تماشا کن خانه ای را که رو به نابودیست و می ترسد از من بی تو
من بی تو شرمسارترین افسانه ناتمامم
بی تو میپوسم از این بی سرانجامی
می بازم به تمام هراسها
از ای کاشها میسوزمو از فردا می ترسم
نگو گفتنی ها شنیده شده ،فرصتها تمام
من هنوز و همیشه به تو دلخوشم و محتاج
به من نگو نگو که رهسپاری